ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
16
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
احاطه كردند . عمرو عاص بانگ برداشته بود كه : اى خداى رحمان : پسرم ، پسرم معاويه مى گفت : شكيبا باش بر او باكى نيست . عمرو گفت : اى معاويه اگر پسرت يزيد در اين حال بود شكيبايى مى كردى ولى دليران و پاسداران شامى چندان از عبد الله بن عمرو دفاع كردند كه توانست در حالى كه سوار بر اسب بود بگريزد [ و همچنين همراهانش گريختند . هاشم در آن معركه زخمى شد . ] نصر مى گويد : عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه عمار بن ياسر ، رضى الله عنه ، در آن روز كشته شد و در ميدان جنگ در افتاد . او همين كه به پرچم عمرو عاص نگريست گفت : به خدا سوگند ، اين پرچمى است كه در سه آوردگاه ديگر با آن جنگ كردهام و در اين جنگ هم هدفش درست تر از آن سه نيست و سپس اين ابيات را خواند : « همان گونه كه در مورد تنزيل قرآن در گذشته با شما جنگ كرديم و ضربه زديم اينك در مورد تأويل آن با شما مى جنگيم و ضربه مى زنيم ، چنان ضربتى كه سر را از بدن و دوست را از دوست جدا سازد ، تا آنكه حق به راه راستين خود بازگردد . » عمار كه سخت تشنه شده بود در اين هنگام آب خواست . زنى كشيده قامت خود را به او رساند و نفهميدم آيا قدحى يا مشكى همراه داشت كه در آن شير آميخته با آب بود و به عمار داد ، عمار همين كه آن را نوشيد گفت : « بهشت زير پيكان نيزههاست . امروز دوستان گرانقدر محمد و حزب او را ديدار مى كنم . » به خدا سوگند ، اگر چنان ضربه بزنند كه ما را تا نخلستانهاى هجر عقب برانند باز هم مى دانيم ما برحقيم و ايشان بر باطل اند . آن گاه حمله كرد . ابن حوى سكسكى و ابو العاديه بر او حمله آوردند ، ابو العاديه به عمار نيزه زد و ابن حوى سر عمار را از بدن جدا كرد . ذو الكلاع مكرر از عمرو عاص شنيده بود كه مى گفت پيامبر ( ص ) به عمار فرموده است : « تو را گروه سركش و ستمگر مى كشند و آخرين آشاميدنى كه خواهى نوشيد جرعهيى شير آميخته با آب است . » ذو الكلاع به عمرو عاص گفت : اى واى بر تو اين چيست كه مى بينم عمرو مى گفت : عمار به زودى پيش ما مى آيد و از ابو تراب جدا مىشود ، اين پيش از كشته شدن عمار بود ، قضا را ذو الكلاع هم همان